الف. ساقی

خدایا تو را به خدا می بینی؟؟ دیگر قلم هم یارای یاری ام را ندارد و او هم مرا تنها گذاشته...
ساعت روی دو و نیم بامداد مانده و عقربه هایش بس بی رمق در جا می زنند...
دلم گرفته و ساعتی است قلم به دست نشسته و منتظر واکنشی هستم
اما خبری نیست و این بی خبری بد آزارم می دهد
خودکارها ، کتابها ، دفترها همگی بی حرکت و ساکت سر جایشان آرام گرفته اند.
چند دقیقه ای می شود که دیگر از فنجان قهوه هم بخاری نمی آید...
کم کم دارد مثل مغز من سرد و منجمد می شود.
از لای ترک های شیشه و شیارهای پنجره اهسته سوزی می آید ، اما پرده را تکان نمی دهد ...
او هم مراقب آرامش من است
قلم سخت لای انگشتانم پیچیده و نوک خودکار روی صدر اولین سطر کاغذ نشسته و نقطه ای کشیده ،
نمی دانم این ، نقطه ی شروع است یا پایان؟
نمی دانم از که ، چه و برای که بنویسم؟
نه موضوعی هست برای نوشتن و نه مخاطبی
عجب بد دردی است بی دردی
می گویند وجود دارم...
نمی دانم پس چرا احساس عدم می کنم؟
دلم اشک می خواهد
ولی خب دلیلی ندارم برایش؟
گاهی من می خواهم ولی دنیا نمی خواهد و گاهی دنیا می خواهد و من نمی خواهم...
چرا می گویند دنیا دو روز است؟؟؟
چرا سه روز نیست؟؟؟
چرا روزی نیست که هم من بخواهم هم دنیا بخواهد...
چند ماهی است که صفحه سیاه می کنم و جوهر خودکار اسراف ؛ تلاش بیهوده می کنم و زحمت «لا ینفع»
اما خب دلم گرم است و بی وقفه خود را ندا میزنم که من مامور به انجامم نه نتیجه...
گرچه دنیا را به جنگل مبدل کرده اند لکن هنوز آن قوانین لایتغیر پا بر جاست
و هنوز معتقدم که در این آشفته بازار لیس للانسان الا ما سعی...

ارادتمند؛ الف. ساقی

✿ قابل توجه مخاطبان گل ✿
✔ هم لینک می کنیم هم دنبال، دوست داشتین اطلاع بدین.
آخرین نظرات
  • ۲۷ آبان ۹۶، ۱۵:۴۷ - ماهی کوچولو
    😢
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۱:۱۶ - سیّد محمّد جعاوله
    عالی
پیوندها




۱۷ مطلب با موضوع «دلنوشته ها» ثبت شده است

لطفا با صدای رسا و بلند و همراه با موزیک زیر متن رو بخونید

 

مثل هر پاییز، مثل هر شب، تک و تنهاتر از همیشه، باز دلم هوای نوشتن دارد...

پشت میز می نشینم، عینکم را بر میدارم و شیشه هایش را «ها» میکنم و با آستین پیرهنم تمیزش می کنم...

به بخار فنجان نگاه میکنم که چگونه غرق در سکوت اتاق، محو می شود.

سر خودکار را به لبم می کشم و پوست لبم را با دندان می کنم...

خدایا چه مرگم شده است؟

هوایم گرگ و میش است و حالم کمی فرق می کند...

معلق بین زمین و آسمانم و در نوسان بین عشق و تنهایی

سیرابم اما جاده را سراب می بینم...

خدایا چه مرگم شده است؟

نفسم تنگ است و سینه ام سنگینی می کند...

ویولون سکوت را، چراغ خاموشی را، و تردید آرامشم را نشانه رفته و نه خلاصم می کند نه رها...

تردید، آری! بهترین واژه ای که می تواند واصف حال غیر قابل توصیفم باشد...

ظاهرم آرام است اما جان، همچون چهارراهی بی چراغ که همه در همند و نه عقب می شود رفت، نه جلو می توان راند

صدای بوق های ممتد، حرف های گنگ و فریاد های نامفهوم...

چه خبر است؟ چرا هیچ چیز درونم سر جایش نیست؟ انگار روانم را زلزله آمده...

روانم پریشان است و در خود گمشده ام...

راه رهایی کدام است؟

صدای هر تیک ساعت راه جدیدی را به ذهنم می آورد و باز بیشتر از قبل غرق در تردید می شوم...

گیج و گنگ، در ثانیه ای از ازل تا ابد را سیر می کنم و لحظه به لحظه اراده ام بیشتر تحلیل می رود...

خدایا چه مرگم شده است؟


الف. ساقی

پاییز 96


الف. ساقی

دریافت
خوانش متن «باز پاییز» با صدای الف. ساقی

باز پاییز؛ پادشاه فصل ها...

می آید تا دوباره با زرد و سرخ هزار رنگ بسازد

کاش می دانست چقدر دلتنگش شده بودم...

او می آید و باز دلم می گیرد...

باز بیشتر از هربار احساس تنهایی می کنم...

باز بی صدا فریاد می کنم...

باز اختلاط اشک و باران...

باز شب گردی در شب های مه گرفته

باز «تیر» می کشم و مستانه سرفه می کنم...

باز دردگلو،

باز سینه پهلو،

باز صدایم می گیرد،

باز نفس می کشم و خفه می شوم!

باز قدم زدن در قبرستان سرد و خلوت...

باز سرما و سوز استخوان سوز،

باز لذت لرزیدن تا صبح روی بام شهر، آن هم وقتی همه خوابند...

باز صدای تندبادهای دلهره آور شبانه،

باز افتادن دانه دانه برگ ها روی زمین...

باز آواز خش خش برگ ها زیر پا؛

باز صدای جاروی رفتگر قبل طلوع...

باورم نمی شود،

پاییز دوباره می آید...


 الف. ساقی
 شهریور 96 

الف. ساقی


از دانشگاه بر می گشتم

یکی از همین ملت غیور ایران را که معمولا چند روز قبل از روز قدس و 22 بهمن و یک هفته قبل از انتخابات اوصافشان را از رادیو و تلویزیون و از زبان مسئولان می شنویم که چه قدر عالم و با بصیرت اند، جلوی ساختمان شهرداری کل دیدم که به پای یکی از برادران مسئول ریش تراشیده اما یقه بسته افتاده بود و زاری و التماس می کرد برای رفع مشکلش.

برادر مسئول، بی توجه به راهش ادامه داد و رفت

پیرزن مرا دید به سویم آمد.

به پایم افتاد، التماسم می کرد که به همکارم سفارش کنم مشکلش را حل کند، با خود فکر می کرد من و او همکاریم، از او خواهش کردم بلند شود، اشک هایش را با گوشه ی چادرش پاک کرد.

گفتم مادر جان! این چه کاری است شما می کنید، این حرفم مثل جرقه ای در وجودش انفجاری به پا کرد، شتابان و لرزان دست داخل کیف مندرس و پوسیده اش برد و کارت کهنه ای در آورد که با ماشین های تایپ قدیمی رویش اطلاعاتی نوشته شد بود.

 در صدر کارت، از لای شیارها و رنگ پریدگی های کارت، دستی دیده میشد که اسلحه ای در دست داشت.

آرم آرم سپاه بود و کارت کارت بسیج؛

کارت را بالا برده بود و به عابران مختلفِ بی تفاوت نشان می داد و بلند بلند فریاد می زد: ایها الناس، من یک عمر در راه این انقلاب جان کندم، یک عمر در پشت خطوط جبهه در بخش های تدارکاتی خدمت کردم، موهایم را برای این انقلاب سفید کردم، زیبایی و جوانی ام را زیر آفتاب این انقلاب از دست دادم.

می گفت به خدا قسم پشیمان نیستم ولی این حق من نیست حالا که اوضاع مملکت آرام شده با ما مثل یک تکه دستمال کاغذی برخورد کنید، فریاد می زد این حق ما نیست که با ما مثل یک تکه آشغال رفتار کنید!

از آن چه از خودش برایم گفت دستگیرم شد یک پسر کارگر دارد که شهرداری اخراجش کرده ، شوهرش مریض قلبی است، به همه مغازه های اطراف خانه شان بدهکار است و از عالم و آدم نسیه گرفته، وسائل خانه اش را برای سیرکردن شکمشان و داروهای شوهرش فروخته بود، در خانه شان جز گلیمی پاره و مشتی لحاف و دشک چیز دیگری یافت نمی شد.

دستانش مثل ارض کویر ترک ترک و خشکیده بود، آرام تر شد، از حالش جویا شدم، می گفت الحمدلله چند روزی است یک جا کلفتی و نظافت می کنم روزگارمان می چرخد.

 تعجب وجودم را فرا گرفت، این همه شکر چرا روزی اش را بیشتر نمی کرد؟ خدایا مگر نگفتی اگر شکر کنی بیشتر می دهم، به تناقضی ناشی از جهل رسیده بودم، این پیرزن به هیچی اش شکر می کرد و عمری بود که در فلاکت بسر می برد و ...

بگذریم...

شناسنامه اش را نشانم داد، پر بود از مهرهای مختلف انتخاباتی، مطمئنم این همه وفاداری اش بخاطر چاخان ها و دروغ هایی نبود که بزرگان مملکت قبل از انتخاب راجع به مردم می گویند، وفاداری اش ریشه در عشق داشت، از حرف هایش فهمیدم عاشق امام است.

لبم را می گزیدم، صد افسوس می خوردم، دلم می خواست آن نابرادر یقه بسته را سیلی محکمی بزنم، عصبانیت وجودم را فرا گرفته بود، اما این پیرزن بیشتر به من احتیاج داشت، کسی حال شنیدن حرف هایش را نداشت، پر بود از درد از رنج، از زحمت های نامشکور، عمری را داده بود و جایش نه عزتی را به دست آورده بود نه ثروتی...

وقتی نیروهای اصیل انقلابی وفادار به آرمان های امامی که 30 سال است مُرده، این چنین در این مملکتی که خودشان ساخته اند، زیر پای مسئولان لگد مال می شوند، نباید توقع داشته باشیم در حوادث و گردنه های پرپیچ حیاتی بازهم کفن پوش به انقلاب لبیک بگویند...

شاید دلشان سرد شود و شاید جوابتان دهند ما با خون جوانانمان رگ های انقلاب را پر کردیم و آخر ما را مچاله کرده و در سطل آشغال نظام انداختید، اکنون به همان ذالو هایی که خون از رگ انقلاب می کشند بگویید به دفاع از انقلاب برخیزند ...

خدا نکند آن روز بیاید...


 الف. ساقی
 بهار 1395 

الف. ساقی

اینجا یکی از شب های نفرت انگیز شهریور

ساعت چند دقیقه ای به 3 بامداد است...

به سختی خودم را بالای کوهی در حاشیه شهر رسانده ام

نفس زنان روی تخته سنگی رو به چراغ های تار و سوسو زن شهر می نشینم

بغض گلویم را گرفته و پرده ای از اشک روی چشمانم نشسته

سیگارِ سردِ لایِ انگشتانِ خشک شده ام را آتش می زنم و بین شهر و چشمانم نگهش می دارم

شهر لرزانم را از پشت حرارتش نگاه می کنم

اهسته سیگار را نزدیک گوشم می آورم

با چشمانی ضعیف، به شهر تارم نگاه می کنم و به صدای سوختنش گوش می دهم

به صدای سوختنم گوش می دهم

تمام می شود...

سیگار دوم را بیرون می کشم و روی لب می گذارم

کبریت اول را می زنم

باد آتش کبریت را می گیرد و خفه اش می کند

دومی را می زنم

آتش می گیرد

کامی عمیق از دود داغش می گیرم و چند ثانیه ای درون سینه ام نگه می دارم

آهسته و کم کم پسش می زنم و لحظه به لحظه حالم بدتر می شود...

سرم را روی زانویم می گذارم

چشمانم را می بندم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم

ناخودآگاه اشک هایم سرازیر می شود...

گریه نمی کنم! فقط کمی چشمانم می سوزد...

بی صدا اشک می ریزم و به صدای نامفهوم شب گوش می دهم

این لحظه، لحظه ی مصاف منطق و احساس است...

و تنها بازنده این جنگ، منم...


 الف. ساقی 
  شهریور 96 

">

الف. ساقی

همه گرم مصاحبت خویش بودند و من نیز در اوج غفلت کنجی نشسته و مستغرق دریایی از خیالات عبث بودم،

چشمانم بی هدف خیره به زمین مانده بود که ناگاه باز شدن درب، سکون چشمانم را برهم زد و گردابی در اقیانوس خاموش وجودم به پا کرد .

چشمانم صدای پایت را شنیدندو بی آرام، نقش فرش ها را به جستجوی مصدر صدای پا زیر و رو می کردند

تو نزدیک می شدی و این عطر، رایحه تو بود که به مشامم می رسید

چشمانِ سنگینِ ناظر به زمینت هر «آن» دیوانه ترم می کرد

به طاق ابرویت قسم همانجا بود که آمالم همه مسیر، سوی تو کج کردند

نگاهت شیرازه از شاهنامه ام کشید و ورق های وجودم را به دست تلاطم طوفان چشم هایت سپرد

به سودای چشمانت سوگند، چشم هایت زندگی ام را به آتش کشید...

اشک هایم دیگر بهانه ی تو را می گیرند،

در نبودت به چشمانم پناه می برند و بس بی قراری می کنند...

قسم به شال سیاهت! بی تو دنیا که هیچ، بهشت هم با جهنم ترادف می کند.

نمی دانم عقربه های ساعت چه مرگشان شده؟

وقتی که  هستی، روی ساعت می دوند و از هم سبقت می گیرند؛

ولی تا از نظر می روی،

گویی از حرکت باز می ایستند و هر آنش به سالی می گذرد...

و لعنت به این حکایت که همچنان باقی است...


 الف. ساقی 
زمستان 94

الف. ساقی

پیمودن مسیری پر از سنگ های تیز و ریز و درشت ، آن هم بدون کفش، بس دشوار است...

و دشوارتر می شود وقتی که هیچ کس به بدرقه ات نیاید؛

و باز دشوارتر می شود آن هنگام که بدانی هیچ کس در انتهای مسیر، منتظرت نیست

این دشواری ها در هم ضرب می شوند و توان می گیرند و ناتوانمان می کنند...

بزرگ ترین ریسکمان شده برداشتن یک قدم اشتباه

ریسکی به کوچکی یک سنگ ریزه و به بزرگی دردی که از فرو شدن آن، در لای زخم های کهنه ات بوجود می آید...

آخر شب است و از فرط خستگی، خوابم نمی برد...

احساس می کنم در حال سقوطم،

معلق بین زمین و آسمان مانده ام و هیچ دست نجاتی نیست و همه رهایم کرده اند...

بی دل و بی نشان،

با حلقه ای سرد از اشک، در چشم،

با اشک هایی خشک شده، روی گونه،

و با چهره ای تار، در آینه به چشمان اشک آلوده ام می نگرم و احساس تنهایی می کنم...

و باز احساس تنهایی می کنم؛

و دلم برای خودم آتش می گیرد و می سوزد، که چقدر تنهایم...

به راستی چقدر تنهایم...

چقدر تنها...


الف. ساقی
بهار 96

الف. ساقی



اولین بار که چشمانم چشمانت را بی حجاب دید

اولین بار که با آن لباس بلندت از مقابلم گذشتی
اولین بار که عطر شال مشکی ات در مشامم پیچید
اولین بار که صدای کفش هایت به گوشم رسید
اولین بار که برگشتی و تصویر صورتت در خاطرم ماند
اولین باری که تو را دیدم ، درست همان هنگام که تو خیره به قاب روی دیوار بودی و من خیره به قاب چشمان تو ،همان لحظه احساس کردم که من نیز استعداد عاشق شدن دارم؛ من نیز انسانم، من نیز قلب دارم و من نیز یک جوانم...
و چنین بود که اولین دیدار با تو پایانی شد بر عصر یخبندان قلب یخ زده ام
و چنین بود که عاشقانه هایم موضوع ، احساسم تجلی و قلبم محمول یافت
و چنین بود که فصل جدیدی به دفتر حیاتم اضافه شد؛

فصلی جدید درست قبل از فصل مرگ، فصلی به نام فصل عاشقی...


الف. ساقی
پاییز 1395

الف. ساقی


فکر می کردم انسان سفت و سختی هستم مثل کوه ، مثل سنگ
ولی خب فکر می کردم و  قرار نیست هر آنچه که فکر می کنم واقع شود، پیش خود می گفتم اگر عقیده ی من بر آری باشد و جهانی بگویند نه، من بر آری خود پا برجا می مانم.

وقتی درس می خوانی احساس می کنی خیلی می دانی و هرچه بپرسند بی درنگ پاسخ می گویی ولی به پای امتحان که می رسی ضعف هایت آشکار می شود و پای امتحان پی می بری به خلاهایی که هیچ وقت نیازی نمی دیدی برای پر کردنشان...

قصه ما هم همین بود، ضعیف تر از آن چیزی بودیم که گمان می بردیم...

اندک زمانی با اندک نارفیقی، اندک رفاقتی کردم و پس از اندک مدتی و اندکی زخم زبان، اندک اندک آسیب پذیر شدم، اندکی بیشتر از آن اندکی که فکر می کردم سست شدم، شاخم شکست و گویی یکی دوشاخ برق چشمانم را از پریز بیرون کشید و خستگی و سنگینی را به چشمانم پیشکش کرد و باورم نمی شود این من ، منم...

اهل جنجال نبودم، وقتی توهین می کردند صبر می کردم تا شرمنده و نادم شود، اما این نامردهای احمق شرمنده نمی شدند، صبر سختی است، می دانی سخت است در مقابل زخم زبان و تحقیر اخلاق پیشه کنی و تقابل را به سکوت ترجیح ندهی...

دلم گرفته و چاره ای جز صبر نیست، شانه ای نیست تا تکیه گاه سرم باشد و مجالی دهد برای قطره اشکی.

این اشک های نریخته هر دم سنگین ترم می کنند...

زمان لحظه به لحظه دیرتر می گذرد و لعنت به تو ای ساعت، حال که حال زار مرا می بینی در چرخاندن عقربه های لعنتی ات سستی می کنی، صدای تیک تاکت مثل تیشه به اعصابم پریشان می کند روانم را...

تو را به خدا زودتر بچرخ تا بگذرد این آن های زهرآلود...


 الف. ساقی
 بهار 94 

الف. ساقی

یادمه حتی مدرسه ی بچمونم انتخاب کرده بودیم

توی اون چند سال همه اول  مهرا ، 7 صبح دم اون مدرسه بودیم...

میشستیم لب جدول،

به دخترای صورتی نگاه می کردیم

چند دفعه گفتم: بیا یه سال هم بریم دم مدرسه پسرونه از کجا معلوم بچمون پسر نشه؟

هر دفعه می گفت: من می دونم دختره...

چرا اصلا میشستیم دم مدرسه؟

اصلا چی شد مثلا؟

کدوم مامان و بابای دیوونه ای چندسال قبل ازدواج و بچه دار شدن میرن میشینن دم یه مدرسه کوفتی؟

فردا بالاخره پاییز میره مدرسه

یادته می گفتی از چشمای من سیاه تر ندیدی

چشمای پاییز که از من سیاه تره...

فردا روز اول مدرسه رفتنشه

نمی دونم چی شد؟

فقط می دونم به خودم که اومدم همون مدرسه ثبت نامش کرده بودم...

حتی نمی دونم چرا کیف و کفشش همونیه که با هم انتخاب کرده بودیم...

میدونی چندساعت گشتم تا تونستم شبیهشو واسه پاییز بخرم؟

میدونم صبح یه چیزی منو می کِشه تو اون سوپری و صدای تو توی گوشم میگه:

شیر کاکائو و ویفر موزی هم یادت باشه بخریم واسش

می ترسم فردا دخترم بیاد خونه بگه بغلدستیم کیف و کفشش عین من بود

تازه اونم شیرکاکائو و ویفر موزی آورده بود

راستی بابا

اسم اونم پاییز بود...

نویسنده: -

الف. ساقی

لطفا خودتان همراه با پخش موزیک و با صدای بلند و آرامش کامل متن را بخوانید...


خداوندا،

تو را سوگند می دهم به رحمتت که خارها را گل می کند،

به عزتت که هر موجودی را عدم می کند

و به نورت که هر عدمی را موجود می کند؛

پرودگارا!

ای شروع هر شروع و ای پایان هر پایان،

بنده ی سرکش و مغرور دیروز تو امروز سرشکسته و دل زده از دنیا و مافیها و ناامید از همه درب هایی که کوبیده، به درب خانه ی تو آمده،

پروردگارا به فلاکت و افتادگی ام رحمی نما و با من اندکی مدارا کن...

بارالها من همانم که سخت تهی دست شده ام و باران شدید مصیبت ها بر سرم می بارد و مرا پناهی جز رحمت تو نیست،

خانه به خانه رفتم و در هر خانه را زدم، اما هیچ کس جز تو را نیافتم که این چنین چشم از اعمال زشتم بپوشد و خطاهایم را مستور نگاه دارد

در جهل بودم و به خود بد می کردم و روز به روز از تو فاصله می گرفتم و نفعم را در غیر تو می دیدم، حال آنکه تو چه بسیار بلاهای سنگینی را که از من دفع می کردی و چه بسیار لغزش های مهلکی که مرا از آن نگاه می داشتی و چه آبرویی که نداشتم و تو در میان مردم برایم می خریدی و من همچنان درسایه جهل بودم و بی خبر از این همه لطف...

خداوندا در سیل مصایب گرفتار شده ام و همه دستم را پس زده اند، جز تو کسی را یارای یاری ام نیست.

پرودگارا درد هایم بس زیاد است، تو بگو از کدامیکشان برایت بگویم؟؟؟ تو بگو برای کدامشان به درگاه تو زاری کنم و اشک بریزم؟

چهره ام را بنگر که چگونه از فرط گناه تار گردیده، میدانم هیچ کس مقصر نیست جز خودم ، خود به دست خود خودم را خوار کردم و برای خود غل و زنجیر سنگینی از معصیت و گناه ساختم و قدرت قدم برداشتن و پرواز را از خود گرفتم، تو را فراموش کردم و ذهنم را خالی کردم از تو، و به جای تو مشتی آرزوی دور و دراز دست نیافتنی بی ارزش در ذهنم کاشتم و مغرور شدم و در حالیکه هیچ در کفم نبود...

خداوندا تو را سوگند می دهم به خداوندی ات، سوگندت می دهم به آن عرش و به این فرش ، نگذار این گناهان و معاصی مانعی بین من و تو شود ، می دانم از همه اسرار خلوت هایم خبر داری، تو را سوگند می دهم به معشوقان عاشقت که رسوایم نکنی، حالم زار است و پشیمانم از غلط ها

خدایا آخر من بی کس و کار، جز تو چه کسی را دارم؟؟جز تو چه کسی را دارم تا شرح درماندگی ام را بر او عرضه کنم و از او کمک بطلبم؟؟؟

بنده ای دل شکسته و سردر گریبان ندامت، معترف به غلط هایش به درگاه تو آمده ، و امید دارد به اندک رحمتی از آن همه رحمت فراگیر ، او هم سهمی دارد از این دریا ، ولو قدر قطره ای

خدایا ، ای خدای مهربان به بد حالی و تن ضعیف و خسته ام رحم کن و آزادم کن از زندان گناه

آیا مرا به آتش دوزخ عذاب خواهی کرد در حالیکه به یگانگی تو لب گشودم؟؟

آیا مرا به آتش دوزخ عذاب خواهی کرد در حالیکه خانه ی دلم به نور معرفتت روشن شد؟؟؟

آیا مرا به آتش دوزخ عذاب خواهی کرد در حالیکه درونم لبریز شد از عشق تو؟؟؟

به خدا قسم باورم نمی کنم ، باور نمی کنم با من چنین کنی، تو بزرگوارتر از آنی که بنده ای را که به خودت نزدیک کردی و پناهش دادی ، از خود به رانی و به امواج و طوفان بلایا بسپاری...

باور نمی کنم چشم هایی را که به درگاهت به پهنای صورت اشک ریخت به آتش دوزخ عذاب نمایی

باور نمی کنم صورتی را که در مقابل عظمتت به خاک افتاد را به آتش دوزخ بسوزانی

باور نمی کنم گوش هایی را که با شهادتین تو باز شدند و با شهادتین تو بسته شدند به دست غارت آتش دوزخ ودیعه گذاری

باور نمی کنم زبانی را که صادقانه به یگانگی ات شهادت داد و به مدح و حمد تو پرداخت در آتش دوزخ هلاک کنی

بارالها ، این تن ضعیف که در مقابل مشکلات کوچک دنیا اینقدر کم طاقت است چگونه تاب آن عذاب سهمگین را خواهد داشت؟؟ آسمان ها و زمین هم تاب آن را نخواهند داشت چه رسد به ذره ای چون من

باور نمی کنم مرا هم ردیف با دشمنانت در جهنم عذاب کنی، حال آنکه مهر تو در دلم باشد

اگر هم مرا عذاب کنی ، در میان آتش جهنمت، همچون عزیز از دست دادگان فریاد می زنم و صدایت می کنم ای فریادرس بی کسان

باور نمی کنم که تو فریاد های بنده ی گرفتار در آتشت را بشنوی و بگذاری باز هم شعله های آتش ، قلبی را که میل به تو دارد بسوزاند

باور نمی کنم تو این چنین او را رها سازی و واگذاری

نه ، نه ، هرگز ، از فضل تو چنین بر نمی آید، من می دانم، اطمینان دارم ، پروردگاری که من می شناسم و به او ایمان آورده ام چنین نمی کند و این ها از او بس به دور است...

یقین دارم ، اگر دشمنان و منکرانت توبه می کردند و لب به توحید می گشودند، برای همیشه جهنم را خاموش و سرد می کردی و در آن را برای همیشه می بستی ،

می دانم، من می دانم چون عدل تو اجازه نمی دهد مومن را با کافر و فاسق هم ردیف قرار دهی جهنم را ساختی و آتشش را شعله ور نمودی

خدایا، دستان این بنده ات خالی است و هیچ جز دعا به درگاهت پیش کش نیاورده و سلاحی جز اشک برایش نمانده است.

خدایا ای کسی که از پریشانی ها و ناتوانی هایم آگاهی، آزادم گردان از دنیا، از مردم، و حتی ازخودم...

خداوندا من خود را به تو سپرده ام پس مرا نزدیک خود نگاه دار و از لغزش محفوظم بدار؛

من دستم را تنها و تنها به سوی تو دراز کردم ، پس بنگر بر این دستان یخ زده و با حرارت عشقت جانی دوباره بخش.

و تو ای تنها روزنه ی امید که هیچ گاه بسته نمی شوی، نا امید از درگاهت بر مگردانم...


ترجمه بخش هایی از دعای کمیل

بقلم الف. ساقی

26/3/1394

الف. ساقی