الف. ساقی

خدایا تو را به خدا می بینی؟؟ دیگر قلم هم یارای یاری ام را ندارد و او هم مرا تنها گذاشته...
ساعت روی دو و نیم بامداد مانده و عقربه هایش بس بی رمق در جا می زنند...
دلم گرفته و ساعتی است قلم به دست نشسته و منتظر واکنشی هستم
اما خبری نیست و این بی خبری بد آزارم می دهد
خودکارها ، کتابها ، دفترها همگی بی حرکت و ساکت سر جایشان آرام گرفته اند.
چند دقیقه ای می شود که دیگر از فنجان قهوه هم بخاری نمی آید...
کم کم دارد مثل مغز من سرد و منجمد می شود.
از لای ترک های شیشه و شیارهای پنجره اهسته سوزی می آید ، اما پرده را تکان نمی دهد ...
او هم مراقب آرامش من است
قلم سخت لای انگشتانم پیچیده و نوک خودکار روی صدر اولین سطر کاغذ نشسته و نقطه ای کشیده ،
نمی دانم این ، نقطه ی شروع است یا پایان؟
نمی دانم از که ، چه و برای که بنویسم؟
نه موضوعی هست برای نوشتن و نه مخاطبی
عجب بد دردی است بی دردی
می گویند وجود دارم...
نمی دانم پس چرا احساس عدم می کنم؟
دلم اشک می خواهد
ولی خب دلیلی ندارم برایش؟
گاهی من می خواهم ولی دنیا نمی خواهد و گاهی دنیا می خواهد و من نمی خواهم...
چرا می گویند دنیا دو روز است؟؟؟
چرا سه روز نیست؟؟؟
چرا روزی نیست که هم من بخواهم هم دنیا بخواهد...
چند ماهی است که صفحه سیاه می کنم و جوهر خودکار اسراف ؛ تلاش بیهوده می کنم و زحمت «لا ینفع»
اما خب دلم گرم است و بی وقفه خود را ندا میزنم که من مامور به انجامم نه نتیجه...
گرچه دنیا را به جنگل مبدل کرده اند لکن هنوز آن قوانین لایتغیر پا بر جاست
و هنوز معتقدم که در این آشفته بازار لیس للانسان الا ما سعی...

ارادتمند؛ الف. ساقی

✿ قابل توجه مخاطبان گل ✿
✔ وبلاگ الف.ساقی هم دنبال می کند، هم لینک می کند؛ چه دنبال و لینک بشود چه نشود اگر قابل دانستید اطلاع دهید.
آخرین نظرات
  • ۲۸ شهریور ۹۶، ۰۱:۴۸ - milad mirshekar
    عالی
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۲۲:۲۸ - علیـ ــر ضــا
    خوب بود
  • ۲۶ شهریور ۹۶، ۱۷:۲۸ - milad mirshekar
    عالی
پیوندها




۱۴ مطلب با موضوع «دلنوشته ها» ثبت شده است

اینجا یکی از شب های نفرت انگیز شهریور

ساعت چند دقیقه ای به 3 بامداد است...

به سختی خودم را بالای کوهی در حاشیه شهر رسانده ام

نفس زنان روی تخته سنگی رو به چراغ های تار و سوسو زن شهر می نشینم

بغض گلویم را گرفته و پرده ای از اشک روی چشمانم نشسته

سیگارِ سردِ لایِ انگشتانِ خشک شده ام را آتش می زنم و بین شهر و چشمانم نگهش می دارم

شهر لرزانم را از پشت حرارتش نگاه می کنم

اهسته سیگار را نزدیک گوشم می آورم

با چشمانی ضعیف، به شهر تارم نگاه می کنم و به صدای سوختنش گوش می دهم

به صدای سوختنم گوش می دهم

تمام می شود...

سیگار دوم را بیرون می کشم و روی لب می گذارم

کبریت اول را می زنم

باد آتش کبریت را می گیرد و خفه اش می کند

دومی را می زنم

آتش می گیرد

کامی عمیق از دود داغش می گیرم و چند ثانیه ای درون سینه ام نگه می دارم

آهسته و کم کم پسش می زنم و لحظه به لحظه حالم بدتر می شود...

سرم را روی زانویم می گذارم

چشمانم را می بندم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم

ناخودآگاه اشک هایم سرازیر می شود...

گریه نمی کنم! فقط کمی چشمانم می سوزد...

بی صدا اشک می ریزم و به صدای نامفهوم شب گوش می دهم

این لحظه، لحظه ی مصاف منطق و احساس است...

و تنها بازنده این جنگ، منم...


 الف. ساقی 
  شهریور 96 

">

الف. ساقی

همه گرم مصاحبت خویش بودند و من نیز در اوج غفلت کنجی نشسته و مستغرق دریایی از خیالات عبث بودم،

چشمانم بی هدف خیره به زمین مانده بود که ناگاه باز شدن درب، سکون چشمانم را برهم زد و گردابی در اقیانوس خاموش وجودم به پا کرد .

چشمانم صدای پایت را شنیدندو بی آرام، نقش فرش ها را به جستجوی مصدر صدای پا زیر و رو می کردند

تو نزدیک می شدی و این عطر، رایحه تو بود که به مشامم می رسید

چشمانِ سنگینِ ناظر به زمینت هر «آن» دیوانه ترم می کرد

به طاق ابرویت قسم همانجا بود که آمالم همه مسیر، سوی تو کج کردند

نگاهت شیرازه از شاهنامه ام کشید و ورق های وجودم را به دست تلاطم طوفان چشم هایت سپرد

به سودای چشمانت سوگند، چشم هایت زندگی ام را به آتش کشید...

اشک هایم دیگر بهانه ی تو را می گیرند،

در نبودت به چشمانم پناه می برند و بس بی قراری می کنند...

قسم به شال سیاهت! بی تو دنیا که هیچ، بهشت هم با جهنم ترادف می کند.

نمی دانم عقربه های ساعت چه مرگشان شده؟

وقتی که  هستی، روی ساعت می دوند و از هم سبقت می گیرند؛

ولی تا از نظر می روی،

گویی از حرکت باز می ایستند و هر آنش به سالی می گذرد...

و لعنت به این حکایت که همچنان باقی است...


 الف. ساقی 
زمستان 94

الف. ساقی

پیمودن مسیری پر از سنگ های تیز و ریز و درشت ، آن هم بدون کفش، بس دشوار است...

و دشوارتر می شود وقتی که هیچ کس به بدرقه ات نیاید؛

و باز دشوارتر می شود آن هنگام که بدانی هیچ کس در انتهای مسیر، منتظرت نیست

این دشواری ها در هم ضرب می شوند و توان می گیرند و ناتوانمان می کنند...

بزرگ ترین ریسکمان شده برداشتن یک قدم اشتباه

ریسکی به کوچکی یک سنگ ریزه و به بزرگی دردی که از فرو شدن آن، در لای زخم های کهنه ات بوجود می آید...

آخر شب است و از فرط خستگی، خوابم نمی برد...

احساس می کنم در حال سقوطم،

معلق بین زمین و آسمان مانده ام و هیچ دست نجاتی نیست و همه رهایم کرده اند...

بی دل و بی نشان،

با حلقه ای سرد از اشک، در چشم،

با اشک هایی خشک شده، روی گونه،

و با چهره ای تار، در آینه به چشمان اشک آلوده ام می نگرم و احساس تنهایی می کنم...

و باز احساس تنهایی می کنم؛

و دلم برای خودم آتش می گیرد و می سوزد، که چقدر تنهایم...

به راستی چقدر تنهایم...

چقدر تنها...


الف. ساقی
بهار 96

الف. ساقی



اولین بار که چشمانم چشمانت را بی حجاب دید

اولین بار که با آن لباس بلندت از مقابلم گذشتی
اولین بار که عطر شال مشکی ات در مشامم پیچید
اولین بار که صدای کفش هایت به گوشم رسید
اولین بار که برگشتی و تصویر صورتت در خاطرم ماند
اولین باری که تو را دیدم ، درست همان هنگام که تو خیره به قاب روی دیوار بودی و من خیره به قاب چشمان تو ،همان لحظه احساس کردم که من نیز استعداد عاشق شدن دارم؛ من نیز انسانم، من نیز قلب دارم و من نیز یک جوانم...
و چنین بود که اولین دیدار با تو پایانی شد بر عصر یخبندان قلب یخ زده ام
و چنین بود که عاشقانه هایم موضوع ، احساسم تجلی و قلبم محمول یافت
و چنین بود که فصل جدیدی به دفتر حیاتم اضافه شد؛

فصلی جدید درست قبل از فصل مرگ، فصلی به نام فصل عاشقی...


الف. ساقی
پاییز 1395

الف. ساقی


فکر می کردم انسان سفت و سختی هستم مثل کوه ، مثل سنگ
ولی خب فکر می کردم و  قرار نیست هر آنچه که فکر می کنم واقع شود، پیش خود می گفتم اگر عقیده ی من بر آری باشد و جهانی بگویند نه، من بر آری خود پا برجا می مانم.

وقتی درس می خوانی احساس می کنی خیلی می دانی و هرچه بپرسند بی درنگ پاسخ می گویی ولی به پای امتحان که می رسی ضعف هایت آشکار می شود و پای امتحان پی می بری به خلاهایی که هیچ وقت نیازی نمی دیدی برای پر کردنشان...

قصه ما هم همین بود، ضعیف تر از آن چیزی بودیم که گمان می بردیم...

اندک زمانی با اندک نارفیقی، اندک رفاقتی کردم و پس از اندک مدتی و اندکی زخم زبان، اندک اندک آسیب پذیر شدم، اندکی بیشتر از آن اندکی که فکر می کردم سست شدم، شاخم شکست و گویی یکی دوشاخ برق چشمانم را از پریز بیرون کشید و خستگی و سنگینی را به چشمانم پیشکش کرد و باورم نمی شود این من ، منم...

اهل جنجال نبودم، وقتی توهین می کردند صبر می کردم تا شرمنده و نادم شود، اما این نامردهای احمق شرمنده نمی شدند، صبر سختی است، می دانی سخت است در مقابل زخم زبان و تحقیر اخلاق پیشه کنی و تقابل را به سکوت ترجیح ندهی...

دلم گرفته و چاره ای جز صبر نیست، شانه ای نیست تا تکیه گاه سرم باشد و مجالی دهد برای قطره اشکی.

این اشک های نریخته هر دم سنگین ترم می کنند...

زمان لحظه به لحظه دیرتر می گذرد و لعنت به تو ای ساعت، حال که حال زار مرا می بینی در چرخاندن عقربه های لعنتی ات سستی می کنی، صدای تیک تاکت مثل تیشه به اعصابم پریشان می کند روانم را...

تو را به خدا زودتر بچرخ تا بگذرد این آن های زهرآلود...


 الف. ساقی
 بهار 94 

الف. ساقی

یادمه حتی مدرسه ی بچمونم انتخاب کرده بودیم

توی اون چند سال همه اول  مهرا ، 7 صبح دم اون مدرسه بودیم...

میشستیم لب جدول،

به دخترای صورتی نگاه می کردیم

چند دفعه گفتم: بیا یه سال هم بریم دم مدرسه پسرونه از کجا معلوم بچمون پسر نشه؟

هر دفعه می گفت: من می دونم دختره...

چرا اصلا میشستیم دم مدرسه؟

اصلا چی شد مثلا؟

کدوم مامان و بابای دیوونه ای چندسال قبل ازدواج و بچه دار شدن میرن میشینن دم یه مدرسه کوفتی؟

فردا بالاخره پاییز میره مدرسه

یادته می گفتی از چشمای من سیاه تر ندیدی

چشمای پاییز که از من سیاه تره...

فردا روز اول مدرسه رفتنشه

نمی دونم چی شد؟

فقط می دونم به خودم که اومدم همون مدرسه ثبت نامش کرده بودم...

حتی نمی دونم چرا کیف و کفشش همونیه که با هم انتخاب کرده بودیم...

میدونی چندساعت گشتم تا تونستم شبیهشو واسه پاییز بخرم؟

میدونم صبح یه چیزی منو می کِشه تو اون سوپری و صدای تو توی گوشم میگه:

شیر کاکائو و ویفر موزی هم یادت باشه بخریم واسش

می ترسم فردا دخترم بیاد خونه بگه بغلدستیم کیف و کفشش عین من بود

تازه اونم شیرکاکائو و ویفر موزی آورده بود

راستی بابا

اسم اونم پاییز بود...

نویسنده: -

الف. ساقی

لطفا خودتان همراه با پخش موزیک و با صدای بلند و آرامش کامل متن را بخوانید...


خداوندا،

تو را سوگند می دهم به رحمتت که خارها را گل می کند،

به عزتت که هر موجودی را عدم می کند

و به نورت که هر عدمی را موجود می کند؛

پرودگارا!

ای شروع هر شروع و ای پایان هر پایان،

بنده ی سرکش و مغرور دیروز تو امروز سرشکسته و دل زده از دنیا و مافیها و ناامید از همه درب هایی که کوبیده، به درب خانه ی تو آمده،

پروردگارا به فلاکت و افتادگی ام رحمی نما و با من اندکی مدارا کن...

بارالها من همانم که سخت تهی دست شده ام و باران شدید مصیبت ها بر سرم می بارد و مرا پناهی جز رحمت تو نیست،

خانه به خانه رفتم و در هر خانه را زدم، اما هیچ کس جز تو را نیافتم که این چنین چشم از اعمال زشتم بپوشد و خطاهایم را مستور نگاه دارد

در جهل بودم و به خود بد می کردم و روز به روز از تو فاصله می گرفتم و نفعم را در غیر تو می دیدم، حال آنکه تو چه بسیار بلاهای سنگینی را که از من دفع می کردی و چه بسیار لغزش های مهلکی که مرا از آن نگاه می داشتی و چه آبرویی که نداشتم و تو در میان مردم برایم می خریدی و من همچنان درسایه جهل بودم و بی خبر از این همه لطف...

خداوندا در سیل مصایب گرفتار شده ام و همه دستم را پس زده اند، جز تو کسی را یارای یاری ام نیست.

پرودگارا درد هایم بس زیاد است، تو بگو از کدامیکشان برایت بگویم؟؟؟ تو بگو برای کدامشان به درگاه تو زاری کنم و اشک بریزم؟

چهره ام را بنگر که چگونه از فرط گناه تار گردیده، میدانم هیچ کس مقصر نیست جز خودم ، خود به دست خود خودم را خوار کردم و برای خود غل و زنجیر سنگینی از معصیت و گناه ساختم و قدرت قدم برداشتن و پرواز را از خود گرفتم، تو را فراموش کردم و ذهنم را خالی کردم از تو، و به جای تو مشتی آرزوی دور و دراز دست نیافتنی بی ارزش در ذهنم کاشتم و مغرور شدم و در حالیکه هیچ در کفم نبود...

خداوندا تو را سوگند می دهم به خداوندی ات، سوگندت می دهم به آن عرش و به این فرش ، نگذار این گناهان و معاصی مانعی بین من و تو شود ، می دانم از همه اسرار خلوت هایم خبر داری، تو را سوگند می دهم به معشوقان عاشقت که رسوایم نکنی، حالم زار است و پشیمانم از غلط ها

خدایا آخر من بی کس و کار، جز تو چه کسی را دارم؟؟جز تو چه کسی را دارم تا شرح درماندگی ام را بر او عرضه کنم و از او کمک بطلبم؟؟؟

بنده ای دل شکسته و سردر گریبان ندامت، معترف به غلط هایش به درگاه تو آمده ، و امید دارد به اندک رحمتی از آن همه رحمت فراگیر ، او هم سهمی دارد از این دریا ، ولو قدر قطره ای

خدایا ، ای خدای مهربان به بد حالی و تن ضعیف و خسته ام رحم کن و آزادم کن از زندان گناه

آیا مرا به آتش دوزخ عذاب خواهی کرد در حالیکه به یگانگی تو لب گشودم؟؟

آیا مرا به آتش دوزخ عذاب خواهی کرد در حالیکه خانه ی دلم به نور معرفتت روشن شد؟؟؟

آیا مرا به آتش دوزخ عذاب خواهی کرد در حالیکه درونم لبریز شد از عشق تو؟؟؟

به خدا قسم باورم نمی کنم ، باور نمی کنم با من چنین کنی، تو بزرگوارتر از آنی که بنده ای را که به خودت نزدیک کردی و پناهش دادی ، از خود به رانی و به امواج و طوفان بلایا بسپاری...

باور نمی کنم چشم هایی را که به درگاهت به پهنای صورت اشک ریخت به آتش دوزخ عذاب نمایی

باور نمی کنم صورتی را که در مقابل عظمتت به خاک افتاد را به آتش دوزخ بسوزانی

باور نمی کنم گوش هایی را که با شهادتین تو باز شدند و با شهادتین تو بسته شدند به دست غارت آتش دوزخ ودیعه گذاری

باور نمی کنم زبانی را که صادقانه به یگانگی ات شهادت داد و به مدح و حمد تو پرداخت در آتش دوزخ هلاک کنی

بارالها ، این تن ضعیف که در مقابل مشکلات کوچک دنیا اینقدر کم طاقت است چگونه تاب آن عذاب سهمگین را خواهد داشت؟؟ آسمان ها و زمین هم تاب آن را نخواهند داشت چه رسد به ذره ای چون من

باور نمی کنم مرا هم ردیف با دشمنانت در جهنم عذاب کنی، حال آنکه مهر تو در دلم باشد

اگر هم مرا عذاب کنی ، در میان آتش جهنمت، همچون عزیز از دست دادگان فریاد می زنم و صدایت می کنم ای فریادرس بی کسان

باور نمی کنم که تو فریاد های بنده ی گرفتار در آتشت را بشنوی و بگذاری باز هم شعله های آتش ، قلبی را که میل به تو دارد بسوزاند

باور نمی کنم تو این چنین او را رها سازی و واگذاری

نه ، نه ، هرگز ، از فضل تو چنین بر نمی آید، من می دانم، اطمینان دارم ، پروردگاری که من می شناسم و به او ایمان آورده ام چنین نمی کند و این ها از او بس به دور است...

یقین دارم ، اگر دشمنان و منکرانت توبه می کردند و لب به توحید می گشودند، برای همیشه جهنم را خاموش و سرد می کردی و در آن را برای همیشه می بستی ،

می دانم، من می دانم چون عدل تو اجازه نمی دهد مومن را با کافر و فاسق هم ردیف قرار دهی جهنم را ساختی و آتشش را شعله ور نمودی

خدایا، دستان این بنده ات خالی است و هیچ جز دعا به درگاهت پیش کش نیاورده و سلاحی جز اشک برایش نمانده است.

خدایا ای کسی که از پریشانی ها و ناتوانی هایم آگاهی، آزادم گردان از دنیا، از مردم، و حتی ازخودم...

خداوندا من خود را به تو سپرده ام پس مرا نزدیک خود نگاه دار و از لغزش محفوظم بدار؛

من دستم را تنها و تنها به سوی تو دراز کردم ، پس بنگر بر این دستان یخ زده و با حرارت عشقت جانی دوباره بخش.

و تو ای تنها روزنه ی امید که هیچ گاه بسته نمی شوی، نا امید از درگاهت بر مگردانم...


ترجمه بخش هایی از دعای کمیل

بقلم الف. ساقی

26/3/1394

الف. ساقی

لطفا با موزیک و با صدای بلند بخوانید...

اگر هم بخواهید من برایتان می خوانم شما خط ببرید:

 

گفتیم عدالت اسلام را اجرا می کنیم ، آخر چه شد؟؟؟ این شد ثمره کارمان...

هیچ کس و هیچ چیز در جای خودش نیست ، مشتی دزد پست فطرت در راس اند و نیکان در حاشیه

فکر می کنند این حکومت از ارث پدرشان به آن ها رسیده، نه! ، به خدا قسم این حکومت با قطره قطره خون و عرق ما برپا شده؛

آهای آقایان و آقازاده های حرام زاده ، این را در آن گوش کرتان فرو کنید که خون کثیف شما از ما رنگی تر نیست،

نزدیک می بینم روزی را که همین بچه های پایین شهر که هرشب با ماشین های آخرین سیستمِ باد آورده تان برایشان دور دور می کنید، کاسه صبرشان لبریز می شود و احترام لباس میشی را که بر تن نجس پدران گرگ صفتتان است می شکنند و تمام تشکیلاتتان را به آتش می کشند و دودمانتان را به باد می دهند.

از رئیس و وزیر و کیل بگیر تا شهردار و مدیر و معاون، همه و همه دزد و دزد زاده و دزد پرورند. فاتحه بخوان بر این مملکت!

آخر حرام زاده ی بی شرف تف بر آن ذات پدر حرام زاده تر از خودت ، تو با 300 میلیون فیش حقوقی چه می کردی؟؟؟

دختری از فرط فقر و فلاکت و گرسنگی در جنوب تهران ، روی خودش نفت ریخت و هستی و وجودش را به آتش کشید و تو حرام زاده روزی 10 میلیون حقوق ثابت دولتی داشتی سوای از رشوه ها و دزدی های دیگر از بیت المال...

به خداوند قسم که این ها جنایت است، جنایت نرم، جنایتی فجیع تر از جنایات هیتلر و صدام، جنایاتی که نه قانون، مجازاتی برایش می شناسد نه حقی برایش حقوق بشر...

همین حالا ، کودکانی هستند در حومه شهر که با عروسک شکسته های کثیف دسته چندم من و تو مشغول بازی هستند و شام شبشان پسمانده های غذای ظهر من و توست. این ها هم بشر اند و مشمول منشور حقوق بشر.

این ها هم انسان اند و صاحب اختیار و شخصیت.

این ها هم احساس دارند. می خندند. گریه می کنند. شاد می شوند. عاشق می شوند. غرور دارند. دوست دارند درس بخوانند. رویای دکتر و مهندس شدن در سر دارند؛ درست مثل من و تو؛

ولی به جای گرداندن سگ های زینتی در پارک با کلاغ های آشغال خور دم خورند، و وقتی می میرند کسی برایشان سنگ قبر نمی نویسد و شهرداری شهر ، آن ها را در گوشه ای از همین شهر چال می کند بی آنکه کسی جای خالی شان را احساس کند و برایش مردن او مهم باشد.

شاید روزی من یا تو بساط کبابمان را روی گور همین خواهر و برادر فقیرمان برپا کنیم بی آنکه بدانیم او که بود و بر او و کرامت انسانی اش چه گذشت؟؟

اسم خود را انسان گذاشته ایم و به تمدن چندهزارساله مان می بالیم و ادعای مسلمانی می کنیم ،تو را به خدا قسم چقدر اطمینان داری همسایه ی دیوار به دیوار تو دیشب گرسنه سر زمین نگذاشت؟ چقدر اطمینان داری در حوالی تو پدری شرمنده نشد ، دل دختربچه ای نشکست ، پسر بچه ای بخاطر کفش های پاره اش زخم زبان نشنید ، مادری برای سیرکردن فرزندانش به پای ملتی نیفتاد و بر پهنای صورت اشک نریخت؟

ما انسان نیستیم ، مشتی حیوان ناطق بی احساسیم ، و مسئولان و دولتمردانمان هم غالبا مشتی حیوان پست...

لقمه اجرای عدالت اسلامی گنده تر از دهانمان بود...

به انقلابی دیگر نیاز داریم...


 الف. ساقی
 زمستان 95 
الف. ساقی

لطفا با موزیک و با صدای بلند بخوانید...

اگر هم بخواهید من برایتان می خوانم شما خط ببرید:

 

چند وقتی است

زیاد دل تنگ می شوم

دل تنگ کی؟نمی دانم

زیاد عاشق می شوم

عاشق کی؟ نمی دانم

زیاد دلم می گیرد

چرا؟ نمی دانم

زیاد متنفر می شوم

از کی؟ باز هم نمی دانم

به خدا نمی دانم ،این نمی دانم ها مغزم را به درد می آورد، این مغز اگر قدرت کشف این نمی دانم ها را ندارد پس به چه دردی می خورد؟

از عقل و بی عقلی که بگذریم به احساس می رسیم که کوچه احساسمان هم به بن بست تنهایی منتهی می شودو کلام شروع نشده مهر پایان می خورد...

به همان اندازه که عشق طردمان کرد، تنهایی در آغوشمان کشید.

نوزاد عقل و احساسمان را قبل از تولد کشتند و نه شوری در سرمان ماند، نه شعوری.

حقارت قلممان را به کرامت خودتان ببخشید.

واما بگویم ازخانه ی دوست که «سهراب» سراغش را می گرفت و «مشیری» نشانی اش را می داد...

دوستانمان صبحمان را با مشتی اراجیف شب کردند و شبمان را با سلسله ای از یاوه صبح، خیرشان چرند بود و عبث؛ و شرشان خنجری که پشتمان را درید و پایی که زیر پایمان را کشید، نه ما را به جایی رساندند نه گذاشتند به جایی برسیم

در گوشمان گفتند الرفیق ثم الطریق، عمل کردیم لیک نتیجه گرفتیم الوحید ذاهب الطریق ،تناقض صدر و ذیل ماده را کشف کردیم ولی نتوانستیم توجیه کنیم پس نمره استاد را از کف دادیم و خاسرالدنیا شدیم

فراموش کردیم که لای نافیه صدارت طلب است وباید اول کلام ،قبل از مبتدا گفته شود نه بعد از خبر که کار از کار گذشته، سر یک نه نگفتن دودمانمان دود شد و عمرمان عود...

وقتی بی توجه باشیم همین می شود ،الهدایه فی النحو خواندیم و عمل نکردیم و هدایت نشدیم

به پشت سر نگاه می کنم ، از خرابه هایی که به جا گذاشتم وحشت دارم، پیش رو زمین های ناساخته و پشت سر مشتی خرابه ، کار من ترمیم و جبران خرابه هاست و ساخت ناساخته ها ؛ کار دشواری است با مضارع هم ماضی را بسازی ، هم مستقبل و هم حتی خود مضارع ؛ ولی برای من ناشدنی ناشدنی است ، مردم از مبنی معرب می سازند ما از معرب مبنی!

اشعار و عبارات بس ثقیل اند و پربها، بهره ببرید که ان الانسان لفی خسر...

کمال اشعار و جمال نقش خطوط، در طبق پر گل اخلاص، دو دسته معظمَانه تقدیمتان!


 الف. ساقی
 پاییز 95 

الف. ساقی

چند خطی منطق خواندیم و همان چند خط را به زندگی مان تسری دادیم و نتایجی بس عمیق دریافتیم و دانستیم سواد در زندگی به چه دردی می خورد!

فی المثل اطرافیان را من باب استمداد از ایشان در گردنه های پر زاویه جاده زندگانی به روش منطقی ثنایی یعنی از راه اثبات و نفی تقسیم کردیم و علی الوصف دوستانمان دو دسته شدند »

دسته اول حال استماع درد دل هایمان را ندارند و دسته دوم با دقت تام و تمامی به درد دل هایمان گوش می دهند و این ها خود دو قسم اند:

*قسم اول بس عجول و کم طاقت اند ، تا درد دل هایمان را گوش می دهند و از ضعف هایمان آگاه می شوند ،  بدون هیچ نقشه ی قبلی و هیچ اندیشه و درنگی فی الفور آن ها را چماغی می کنند بر سرمان و البته خنجری در پشتمان، و طولی نمی کشد که آن را نزد همگان فاش می کنند و کمر می بندند به کشیدن زیر پایمان برای زمین زدنمان به هر طریق ممکنی . من این دسته را «نامردان احمق» نامگذاری کردم. بدانید که دوستی با احمق خود نشانه حماقت است پس تا می توانید از این احمق های نامرد گریزان باشید.

*قسم دوم بس صبور و شکیبا هستند، مدت ها سنگ صبورمان می شوند، اعتمادمان را جلب می کنند تا خصوصی ترین رازها و درد دل هایمان را برایشان بگوییم، خوب و با دقت به حرف هایمان گوش می دهند، روی آن تمرکز و فکر می کنند، نقاط ضعفمان را کشف می کنند، آن ها را نزد خود محفوظ می دارند و منتظر لحظه ی مناسب می شوند، تا اگر فردا از ما پایین تر ماندند، آنقدر آبرویمان را ببرند و بی آبروی عالممان کنند تا ما را هم سطح خودشان کنند. من این دسته را «روباه های خائن» نامگذاری کردم. اگر از از روباه توقع وفا و رقابت دارید به سلامت عقلی تان شک کنید !!

و اما سوالی برایم پیش آمده، آخر چرا باید این چنین خود به دست خود، خود را مفتضح کنیم؟؟

چرا بهترین دوستانمان را، خود به دست خود، به بدترین دشمنانمان تبدیل می کنیم؟؟؟

چرا خود به دست خود، آبروی خود را می بریم؟؟؟

برای اینکه در تست های روانشناسی بگویند درون گرا نیستیم سفره دلمان را  نزد هر ناکسی باز می کنیم

لعنت به تمام تست های روانشناسی؛ بگذار هر که هرچه می خواهد بگوید، یادم هست حکیمی را که گفته بود متاع خود را باز مکن مگر نزد طالبش.

ای حکیم کاش از حال ما آگاه بودی، طالبان احوال دل آشوب ما بسیارند اما اگر عامل به حرف تو باشیم و سفره دل نزد طالبش باز کنیم رسوای عالم می شویم. پس همان به، که زبان به کام گیریم و شرح پریشانی مان را مکتوم نگاه داریم و خود را بی اعتبار نکنیم و بگذاریم دیگران فکر کنند پیروز میدانیم.

عجبا باز هم مثل همیشه بحث را منطقی شروع کردیم ، لیک آخر کار باز این احساس لعنتی بر منطقمان غالب شد و بحث را به کجاها که نکشاند.

این نیز بگذرد...

درس امروز تمام است

آزادید...


 الف. ساقی
 پاییز 94 

الف. ساقی