الف. ساقی

خدایا تو را به خدا می بینی؟؟ دیگر قلم هم یارای یاری ام را ندارد و او هم مرا تنها گذاشته...
ساعت روی دو و نیم بامداد مانده و عقربه هایش بس بی رمق در جا می زنند...
دلم گرفته و ساعتی است قلم به دست نشسته و منتظر واکنشی هستم
اما خبری نیست و این بی خبری بد آزارم می دهد
خودکارها ، کتابها ، دفترها همگی بی حرکت و ساکت سر جایشان آرام گرفته اند.
چند دقیقه ای می شود که دیگر از فنجان قهوه هم بخاری نمی آید...
کم کم دارد مثل مغز من سرد و منجمد می شود.
از لای ترک های شیشه و شیارهای پنجره اهسته سوزی می آید ، اما پرده را تکان نمی دهد ...
او هم مراقب آرامش من است
قلم سخت لای انگشتانم پیچیده و نوک خودکار روی صدر اولین سطر کاغذ نشسته و نقطه ای کشیده ،
نمی دانم این ، نقطه ی شروع است یا پایان؟
نمی دانم از که ، چه و برای که بنویسم؟
نه موضوعی هست برای نوشتن و نه مخاطبی
عجب بد دردی است بی دردی
می گویند وجود دارم...
نمی دانم پس چرا احساس عدم می کنم؟
دلم اشک می خواهد
ولی خب دلیلی ندارم برایش؟
گاهی من می خواهم ولی دنیا نمی خواهد و گاهی دنیا می خواهد و من نمی خواهم...
چرا می گویند دنیا دو روز است؟؟؟
چرا سه روز نیست؟؟؟
چرا روزی نیست که هم من بخواهم هم دنیا بخواهد...
چند ماهی است که صفحه سیاه می کنم و جوهر خودکار اسراف ؛ تلاش بیهوده می کنم و زحمت «لا ینفع»
اما خب دلم گرم است و بی وقفه خود را ندا میزنم که من مامور به انجامم نه نتیجه...
گرچه دنیا را به جنگل مبدل کرده اند لکن هنوز آن قوانین لایتغیر پا بر جاست
و هنوز معتقدم که در این آشفته بازار لیس للانسان الا ما سعی...

ارادتمند؛ الف. ساقی

✿ قابل توجه مخاطبان گل ✿
✔ وبلاگ الف.ساقی هم دنبال می کند، هم لینک می کند؛ چه دنبال و لینک بشود چه نشود اگر قابل دانستید اطلاع دهید.
آخرین نظرات
  • ۲۸ شهریور ۹۶، ۰۱:۴۸ - milad mirshekar
    عالی
  • ۲۷ شهریور ۹۶، ۲۲:۲۸ - علیـ ــر ضــا
    خوب بود
  • ۲۶ شهریور ۹۶، ۱۷:۲۸ - milad mirshekar
    عالی
پیوندها




من یک درخت کوهی ام

همانم که عمری از باد و باران و بوران سیلی طبیعت خوردم...

شن های صحرا صورتم را خراشیدند و خورشید هم بی رحمانه برگ هایم را سوزاند؛

نه لطافتی برایم مانده است نه زیبایی،من یک درخت پرزخم بی مرهم ام...

من همانم که بی آب و غذا صخره ها را شکافتم و از دل سنگ ها سر برون آوردم؛

من بید نیستم که به ساز هر نسیمی برقصم؛

ریشه ام در دل کوه است و تند باد که هیچ، سخت ترین طوفان ها هم نمی تواند تکانم دهد،

من همانم که شکستن شاخه هایش دل شیر می خواهد

آی مردم من اینجا هستم، روی قله، زیر آفتاب، اما، یک تنه روی پای خویش...

خانه ام کوهستان است نه گلستان،

محصولم کمان آرش است نه درب و دیوار،

آزاده منم نه سرو و چنار،

آزاده منم که چنگال تیز صحرا و نگاه سوزان خورشید را ترجیح دادم به دست نوازش و نگاه مردمی پست و پشت پا زدم به کاشانه و شهر، و سر به شانه خاک صحرا گذاشتم ...

آری من یک درخت کوهی ام...


 الف. ساقی 

☻نظرات بدون تایید نشان داده می شوند.☻ (۲)

۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۲ محصولات آیوما
لایک
پاسخ:
ارادت...
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۱ ماهی کوچولو
نه لطافتی برایم مانده است نه زیبایی،من یک درخت پرزخم بی مرهم ام...
قبول ندارم این جمله رو! 
همیشه لطافت و زیبایی هست تو ذات همه حتی خشن ترین آدما و موجودات فقط گاهی باید با دقت بیشتری نگاه کرد... 
فقط اشیا هستن که میتونن فاقد لطافت و زیبایی باشن و گرنه هر موجود زنده ای زیبایی خاص خودش رو داره و هر چقدر زمخت و خشن یه جاهایی میشه لطافت و ظرافتش رو دید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی